تبليغاتX
حرفهای من و پدری لابلای کتابها
(-:اینجا جای خوبی برای راحت حرف زدنه! آررره:-)

سلام دختر قشنگم

بهم خبر ندادی بیام جواب بدم. البته قبوله من خودم باید بیام و ببینم. نمی دونی وقتی مطلبتو خوندم چقدر هیجان داشتم. دلم میخواست بودی و حسابی بغلت می کردم. بابا دلش زیادی برات تنگ میشه برای حرفای قشنگت، برای لج بازیهای صبح، برا شیوه های قشنگی که منو برا اجابت خواسته هات متقاعد می کنی و برای جلسه های گفتگوی مذهبی. میدونم الان خیلی مشغول درسی و اون درسای لعنتی همۀ زندگیتو اشغال کرده البته همشون بد نیستن. میدونم که شاید توی اون سن آدما خیلی دوست داشته یاشن زودتر بزرگ بشن. اما یه وقتی متوجه میشیم زندگی همین دلبستن ها و دلکندن ها و دردسرها و افتادن توی چاله های احساسی و غیر احساسی و چه میدونم از این چیزاست، و قشنگترینشون البته برای من وقتی است که توی لحظاتم خدا رو بیشتر احساس می کنم. و الان از اون لحظه هایی است که دلم میخواد اونو به خاطر وجود قشنگ تو صدها بار سپاس بگم. عزیزم

نوشته شده توسط دختر و پدر در ساعت 17:23 | لینک  | 

ـ الو بابا
+جانم بابا

این قشنگ ترین جانم ی هست که تو زندگیم هر روز میشنوم.

نوشته شده توسط دختر و پدر در ساعت 20:55 | لینک  | 

...خب...

دخترك هم هي تازه گي ها دلش تنگ ميشود براي جايي حوالي آن دورتر ها كه صبح ها با صداي اذان پدرش از خواب بيدار ميشد..حالا شايد دوباره چشمهايش را ميبست و ميخوابيد ولي با لبخند ميخوابيد...لبخند،از در جريان بودن زندگي در همان خانه اي كه اولش با كلي گريه و زاري شد خانه يمان و بعد تر حتي شد بهترين خاطره از دوران زندگي  نيمه نوجواني ام كه خيلي زود هم گذشت...كه خيلي خوش هم گذشت!

راستش ما هم دل خوشي نداريم از همين درسهاي بي هدفي كه همينطور ميخوانيم فقط! كه باعث ميشوند از زندگي و اينها بيفتيم اصلن...ولي خب هميني هست كه هست...نميشود مقاوت و از اين حرفها كرد مثل اينكه!ولي اين درگيري ها مانع تنگ شدن دل و چشم و فشردن اسفنج خيس ِ درون و اشك ريختن از بيرون نيست و ما همچنان تازه گي ها دلمان تنگ ميشود خيلي زياد!

لعنت به دقايقي كه نيستي...




دخترك!

نوشته شده توسط دختر و پدر در ساعت 1:25 | لینک  | 


چند وقتیه که به اینجا نمیای. دلم برات یه عالمه تنگ شده.الان که این نامه رو برات می نویسم تنهام و پر از یاد تو بلاخره دست روزگار بین ما جدایی انداخت و به نظر میرسه انگار این محیط مشترک حالا معنی واقعی خودشو پیدا کرده. خیلی دلم میخواد بازم فعال و سرزنده ببینمت. درس خیلی مشغولت کرده و حالا من باید از مشغله تو بنالم. حالا من باید تو رو از لابلای کتابها در بیارم.اما نه شایدم این مسیر مطمئن تری نسبت به سایر مسیرها باشه. کتاب دوست خوبیه البته اینم مثل انسانها خوبش گوهره نه مثل بعضی کتابهای درسی که مزش مثل نصیحته،نه؟خوب  دلم براي نوشته های قشنگت تنگ شده. ما رو هم توی خلوت ذهنت ته لیست بنویس. منتظرم




پدر!

نوشته شده توسط دختر و پدر در ساعت 21:26 | لینک  | 

بیست سال نتونستم چیز خاصی رو از خوشبختی تجربه کنم. این زندگی رو که من رو می‌بلعه کامل نشناخته بودم، و چیزی که من رو از مرگ می‌ترسونه اینه که یقین دارم زندگی، بدون من سپری خواهد شد
نوشته شده توسط دختر و پدر در ساعت 2:49 | لینک 



معلوم میشه که من نتونستم نظرمو برسونم.خب بذار اينطور بگيم كه من فکر می کنم تنهایی یکی از واقعیت های زندگی انسانه. آدمها به رغم اینکه دور و برشون شلوغه به تدریج متوجه میشن که کسی نمی تونه اونا رو اونطوری که باید و شاید درک کنه. شما احتمالا این تنهایی رو با تنهایی از نوع افسردگی اشتباه گرفتی و این باعث شده یه متن قشنگ دیگه رو خلق کنی. اما انسانها بلاخره یه روز متوجه میشن که توی این دنیا تنها هستند. و خوش به حال اونهایی که با این تنهایی به نزدیک ترین نقطه به خدا می رسن.

امیدوارم دفاعیه متهمی که مثل خیلی از قاضی ها  بدون تفهیم اتهام محکومش کردی رو بپذیری.

 

نوشته شده توسط دختر و پدر در ساعت 21:35 | لینک  | 

هي،پدر!

ما اکنون در اینجا٬ دادگاه منطقه ی صفرم طهران بزرگِ واقع در خیابان بی خط کشی و پر درخت و بدون جوی آبِ قلم رو هستیم!(این «تهران» کوچک است٬به نظرم!شاید برای قدیم ها بود که وسعتش ناخن انگشت شصت الان هم نبود)

جایی برای برقراری عدالت و آزادی در حد نامحدود!

جایی که زمان در آنجا بی معنی ترین واحد دنیا است!

جایی که فقط همه نیستند!

جایی که می توانیم نیش هایمان را باز کنیم و آنقدر گشاد لبخند بزنیم که دیگر بسته نشود-نیشمان را میگویم-!

جایی که حرف «ی» را آنقدر با تراکتور و غیره کشیده اند که هیچ چیز «بی ما» وجود ندارد و همه چیز «با ما»معنا می یابد!

جایی که میتوانیم بدون دغدغه ی درس و کار به بالای کوه برویم و بدون نیاز به هیچگونه جاذبه ای٬ از آن بالا پرت شویم پایین و درحالی که دهانمان باز است و بین آسمان و زمین٬تاب بازی میکنیم٬از خودمان عکس بگیریم!

جایی که آزادی راحت است و تنهایی سخت!

جایی که در عین دادگاه بودنش همه ی قوانین را منتفی و تمام بی قوانینی ها را تصویب میکند!

جایی که میتوانیم به راحتی هرچه تمام تر بدویم٬بخندیم٬شاید به ریش دیگرانی که نیستند٬ شاید هم به ریش تو!

جایی که تفحص در بینی آزاد است!جایی که ترسمان از بیرون گذاشتن مو نیست!

جایی که هیچ احدی نیست که با طعنه زدن به احد بقلی اش مارا نشان بدهد و زیر لب بگوید«خدا همه ی دویوونه های  اسلامو شفای کامل عنایت کنه»!

جایی که مجبور نیستیم برای هیچ چیز توضیح بدهیم!

با این همه دلیل برای تنها نبودن و شاد زیستن٬شما٬متهم ردیف اول دادگستری!دلیل حس تنها بودنت را چگونه توجیه  میکنی؟!

 

وکیل پایه یک دادگستری و معمار آینده دخترک!

نوشته شده توسط دختر و پدر در ساعت 12:27 | لینک  | 


خیلی قشنگ تونستی مراحل زندگی رو به تصویر بکشی و اگه چشم به هم بذاری زندگی با همین سرعت تموم می شه و انسان تنها به دیدار حق میره. هرچند خیلی دیر اومدم اما دلم میخاد اینو بگم که در آخر هر کدوم از این مراحل  تفاوتهایی بین اونایی که خوشحالن و اونایی که ناراحتن وجود دازه: یکیش اینه که ادمای موفق به گذشت زمانشان هشیارن. ازاینکه موفقیتاتو می بینم خوشحالم. دوست دارم!

 


یک پدر تنها!

نوشته شده توسط دختر و پدر در ساعت 21:50 | لینک  | 

                                

 

 

 

زمان گذشت زمان گذشت زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت...

ساعت چهار بار نواخت...

دینگ اول:

+کودکی که از کودکی هیچ نمیداند جز پز دادن با گلسرهای رنگارنگی که مادر برایش خریده است!

+ به  جز یواشکی رفتن به سمت کمد ماتیکهای قرمز و بنفش و صورتی مادرش!

+به جز سرگرم کردن خود با خانه ی کوچک اسباب بازی هایش!

+به جز ترسیدن از تاریکی٬دکتر٬آمپول٫ماهی!

+ به جز عشق ورزیدن به شیرکاکائو با کیک آشنا!

+ به جز تنفر ورزیدن به جنگ و دعوا !

+به جز خوشحالی و شادی و بیخیالی!

...

دینگ دوم:

++نیمچه نوجوانی که دوست دارد از دنیای بزرگترها بیشتر بداند!

++نیمچه نوجوانی که هنوز نمیداند به چه دلیل و برای کدامین هدف درس میخواند! پس کللن درس نمیخواند!

++نیمچه نوجوانی که زیر خرواری موی کج ریخته در صورتش پنهان میشود از ترس قضاوت های بیجای دیگران!

+ +نیمچه نوجوانی که آماده میشود برای مبارزه با افکار و عقاید بزرگترها...آمادگی برای چلنج با پدر و مادر و پناه بردن به موضوعات جانبی!

++ نیمچه  نوجوانی که دوست دارد مسئولیت کوچکتر ها را بر عهده بگیرد!

...

دینگ سوم:

+++ نوجوان معصوم و زشت و گنده دماغی که مدام میکوشد خود را بزرگتر جلوه دهد یا  اصلن خود را جلوه دهد برای جلب توجه!

+++نوجوان معصوم و زشت و گنده دماغی که روزها مبارزه میکند و شبها گریه!

+++نوجوان معصوم و زشت و گنده دماغی که از همه انتظار درک کردنِ انجام داده هایش را دارد و مدام با زبان بی زبانی٬سن و اقتضاهایش را در گوش دیگران زمزمه میکند!

+++نوجوان معصوم و زشت و گنده دماغی که عاشق اینست که مادر و پدرش جلوی دوستان و اشنایان به او بگویند ما دوستت داریم و به تو بیشترین اعتماد را داریم حتی اگر زشت ترین کار دنیا از تو سر بزند!

...

دینگ چهارم:

++++ نوجوانی در آستانه ی جوانی که دارای ذهنیست دیوانه ی قانون شکنی و نیاز مند به درک شدن!

++++نوجوانی در آستانه ی جوانی که اغلب دوست دارد تنها باشد و اغلب هر حرفی که میزند اولین اعمال کننده اش خودش است!

++++نوجوانی در آستانه ی جوانی که کم کم عاشق باران میشود٬ عقایدی جدید و جدا از آنهایی که دیده است٬ پیدا میکند...بسته به دوران کودکی و نوجوانی اش راهش انتخاب میشود!

++++نوجوانی در آستانه ی جوانی که دوست دارد چیزهایی را تجربه کند صرفا نه برای تجربه کردن به قول امروزیها برای اثبات "باحال" بودن! باشوقی وصف نا شدنی سعی در تغییر جهان دارد! با یک جمله اوج میگیرد و با یک کلمه افت!

++++نوجوانی در آستانه ی جوانی که دوست دارد به جای شنیدن اینکه« کجا بودی؟» «با کی میری؟» «کی برمیگردی؟»  «موهات چرا بیرونه؟» بشنود: "بابا جون بهت خوش گذشت؟"

++++نوجوانی در آستانه ی جوانی که دوست دارد برای انتخاب عقاید و روش زندگی مختار باشد! نگران این نباشد که دیگران پس فردا که معلوم نیست کی می اید٬ قرار است چه درباره اش بگویند!

++++نوجوانی در آستانه ی جوانی که آنقدر در بیرون از خانه تفتیش میشود و سخت گیری میبیند که خانه را فراموش میکند...

...

زمان گذشت زمان گذشت زمان گذشت و ساعت باتری تمام کرد!

 

 

دختر شادت!

نوشته شده توسط دختر و پدر در ساعت 18:8 | لینک  | 


درسته تقصیر تو نیست عزیزم.تو حق داری رویاهایی که از واقعیت چندان فاصله ندارد را پیگیری کنی . آنها را به واقعیت برسانی

یه وقت هایی اصلا به ذهن من نمی رسه چقدر عزیز دل من تحت فشاره و ای کاش بابایی داشتی که تا این حد مشغول نبود و نامردمی های روزگار و بی عدالتی ها تا این حد طاقت فرسا نبود که به رغم تلاشم برای پوشاندن آن و شایم هم تیزی بیش از حد تو متوجه کدورت های من می شوید. از اینکه احساست تا این حد کار میکنه خوشحالم و از اینکه این تیزی احساس باعث میشه مسایل رو دقیق ببینی تا حدی نگران.

امید وارم بتونم د رحد امکان خواسته هاتو براورده کنم 

 

پدر غمگینت!

نوشته شده توسط دختر و پدر در ساعت 14:32 | لینک  |